تبليغاتX
من و دنياي زيست ام
من و دنياي زيست ام
هر چه بيشتر مي گردم بيشتر مي بينم كه همه چيز پر از خداست ....
دوشنبه بیستم خرداد 1387
ایران سرای فضلا ... ...  
 

ايران ، سراي فضلا ....

سودابه نیک نیا

اين نوشته در دو فصل نامه ي علوم زيستي در تابستان 1381 به چاپ رسيده است

 

وقتي گفتند : "ما در راه علم نمي دويم كه برسيم ، مي دويم كه دويده باشيم ".

خنديد.

وقتي شنيد : سهم ايران در توليد علم در جهان صفر درصد است ".

به فكر فرو رفت.

وقتي اعلام كردند : ايران در ميان 61 كشور در حال توسعه، مقام اول فرار مغزها را دارد.

متعجب ماند .

و وقتي خواند : دانش آموزان يك مدرسه راهنمايي در سنگاپور ، موفق به ساخت يك كيت استخراج DNA  شده اند كه بسيار پركاربرد تر و ارزان تر از مشابه تجاري آن است .

براي خود و هم رشته اي هاي اش متاثر و متاسف شد .

آن وقت از خود پرسيد : آيا راست است كه مي گويند ايران زماني سراي فضلا بوده است ....؟؟؟

 

بي شك اگر كتاب قطور تاريخ ايران را ورق بزنيم و موشكافانه به جستجوي علم و اثرات آن برگذشته ي ايران بپردازيم ، چيزي جز افتخار و سربلندي و پيشرفت و موفقيت نخواهيم يافت . آري ، ما گذشته گاني داشته ايم فاضل و دانشمند و پرفايده براي جامعه.

گذشته گاني كه هر يك در روزگار خود سرآمده بوده اند . كساني كه در بزرگ ترين و مهم ترين مراكز علمي و تحقيقاتي در شهرهايي همچون نيشابور ، اصفهان و هرات به كسب علم و اندوختن دانش مشغول بودند.

در گذشته ، ايران تا به آن جا پيشرفت داشته است كه رصدخانه ي مراغه در زمان خود يكي از بزرگ ترين دانشگاه هاي نجوم و رياضيات بوده است . اين مركز علمي به دستور هلاكو ايلخاني و به وسيله ي خواجه نصير الدين توسي بنا شده است .

اكنون غلو نيست اگربگوييم بزرگي ، افتخار و علم گذشته گان ما مقطعي نبوده است . بطوري كه هنوز هم از كتاب هاي بوعلی سینا در دانشگاه هاي معتبر پزشكي دنيا استفاده مي شود و سالن هاي بزرگ دانشكده ي پزشكي دانشگاه پاريس با تصاوير بوعلي سينا و زكرياي رازي مزين شده است و هنوز هم از بيروني ، ابومعشر بلخي و خوارزمي در رياضيات و نجوم ، از سهروردي و ملاصدرا د رحكمت  و فلسفه و از خواجه نصير الدين توسي ملقب به استاد البشر در رياضيات و فلسفه به نيكي و بزرگي ياد مي شود .

مطالعه ي تاريخ گذشته ي ايران و مرور بزرگي و هيبت دانشمندان ايراني گرچه مايه ي افتخار و سربلندي ايرانيان در گوشه گوشه ي دنياست ، اما اين سوال را به ذهن مي رساند كه براستي اكنون ما كجاي راهيم و چرا هر چه مي دويم به مقصد نمي رسيم؟ كجاست آن همه افتخار و پيشرفت ؟ كجاست آوازه ي آن سرزميني كه نامش مزين بود به بوعلي سينا ها ،‌رازي ها ، بيروني ها و خوارزمي ها ؟

بدون شك در دنياي رو به پيشرفت كنوني ، اين گونه ايستادن و راكد ماندن شايسته ي ما نيست . ما كه دستان قدرت مند و اذهان متفكر داريم.

بايد مبدل كنيم ايران مان را به همان ايراني كه علم مردمان اش سرآمد بود .

جايي كه ياقوت حموي تنها يكي از  شهرهاي آن را كانون فضلا و دانشمندان عالي قدر مي دانست. سرزميني كه علاوه بر دانشمندان خود ، دانشمندان رانده شده از يونان و رم را نيز حمايت مي كرد.

دياري كه كتاب فروشان آن سوداگراني نبودند كه صرفا در انديشه ي سود باشند بلكه دانشمندان بافرهنگي بودند كه تحت لواي كتاب فروشي ، با افزايش آگاهي هاي خود ، دانشوران را به محل كتاب فروشي خود جذب مي كردند .

خاكي كه دانش گستر بود  دانشمند پرور. ايرانيان تا آن جا در علم و دانش غرق بودند كه هر غير ايراني مقيم ايران را هم تحت الشعاع قرار مي دادند . بطوري كه هيتي مي گويد :

"هنگامي كه هارون الرشيد و مامون مشغول استخراج و بهره وري از گنج شايگان علوم مختلف يوناني و پارسي  بودند ، معاصرين اروپايي آن ها نظير شارلمان ، تمرين مي كردند كه بتوانند نام خود را بنويسند "

پيام آور بزرگ تاريخ ، حضرت محمد امين (ص) ، درباره ي ايرانيان و علم ايشان فرموده اند كه اگر علم در ثريا هم باشد ،‌در آن جا مردماني از ايران داريم .

پس ما براي هميشه بايد يادمان باشد كه بوعلي سينا، ابوريحان بيروني ، زكرياي رازي، خواجه نصير توسي، ابومعشر بلخي ، خوارزمي ، سهروردي و ملاصدرا از همان سرزميني برخاسته بودند كه بعد ها موطن پرفسور محمود حسابي، علامه محمد تقي جعفري ، استاد احمد بيرشك و دكتر علي شريعتي بوده است و اگر اين ها همه براي هميشه يادمان بماند ، شايد به خود آييم ، برخيزيم و مقتدرانه بايستيم ... دست هاي مان را به دست هم دهيم و براي رساندن ايران به قله ي پيشرفت و تكنولوژي از هيچ كوششي دريغ نورزيم .

راستي كي مي شود كه بگوييم ما در راه علم مي دويم و به زودي به مقصد مي رسيم ؟....

 

خدايا ! به ما ياري رسان تا در كنار هم بمانيم و تلاش كنيم تا به آن چه در جهان علم شايسته ي آنيم ، برسيم و به ما قدرتي عطا كن كه صبورمان كند تا طلوع آن روز.

 

منابع :

 وكيليان ، منوچهر (1380). تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران . دانشگاه پيام نور.

هفته نامه ي پيك سنجش.

روزنامه هاي خراسان ، كيهان و جام جم.

 

 

این نوشته را هم بخوانید : پیشینه ای به درازای تاریخ زندگی انسان به قلم استاد محمد کرام الدینی

 

و این را دم فرو بستن به وقت گفتن باز هم به قلم استاد کرام الدینی

جمعه هفدهم خرداد 1387
داروین قرن 13 ...  
 

داروين قرن 13!!!

نظريات طوسي در تكامل

 

 

نوشته : دكتر فريد آل اكبراف

ترجمه : سودابه نيك نيا

 

خواجه نصير توسي

 

 

 در سال 1201 ميلادي نصرالدين طوسي در طوس خراسان ايران كنوني چشم به جهان گشود.وي بعنوان يك دانشمند ونابغه بسيار شهرت دارد.از جمله براي تاسيس رصدخانه مراغه (مراغه يك مركز فرهنگي قديمي در شرق تبريز ايران كنوني است)، تفسير و توسعه رياضيات اقليدسي، پيشگويي وجود سرزميني در غرب اقيانوس اطلس علاوه بر نگاشتن بيش از 80 كتاب معتبر به زبانهاي عربي و فارسي درباره ستاره شناسي ، زمين شناسي،جغرافي، فيزيك ، قانون، تاريخ، پزشكي،فلسفه، منطق و اخلاق.

در حال حاضر او در آذربايجان بسيار ستوده و محترم است  و چندين مركز آموزشي به ياد او نامگذاري شدند.

برطبق آنچه عده كمي از مردم مي  دانند،طوسي تئوري پايه تكامل را 600 سال قبل از چارلز داروين منتشر كرده است.اين تئوري در كتاب پرطرفدار طوسي (اخلاق ناصري) وجود دارد.پيش نويس اين كتاب را زماني كه توسط يك گروه تروريستي در زندان نگه داري ميشد نوشته است.او پس از رهايي از زندان به كمك استاد مونگ كتابش را چاپ كرد.اخلاق ناصري توسط جي.ام.ويكنز به انگليسي ترجمه شده است و توسط جرج آلن و يونوين در سال 1964 منتشر شده است.

اخلاق ناصري در مورد كمال انسان ها است.طوسي اين كمال را به دو بخش مادي و معنوي تقسيم مي كند.او واژه تكامل كه در عربي به معني كمال است را استفاده مي كند.

 

كاركرد متفاوت

همانطور كه در افسانه هاي قديمي و عقايد محلي مذهبي مردم شرق ازجمله بابليها، مصريها و مادها ديده  مي شود قبل از زمان طوسي نظريات متفاوتي در مورد تكامل وجود داشته  است.بااينحال اين نظريات بيشتر خيالي بودند تا علمي.آنها بعد از آن توسط محققان يونان باستان مانند امپدوكلس و آريستوتل پذيرفته و شرح داده شده است.

آريستوتل نوشته: طبيعت بتدريج و قدم به قدم مواد بيجان را توسعه داده تا موجودات زنده خلق شدند.

محققين مسلمان مانند ابوريحان بيروني، ابن باجا و ابن طفيلي سعي كردند كه نظرات تكامل آريستوتل را توسعه دهند.                              

                                  

 

 

                                

شكل1: طوسي بيشتر براي كارهايش در ستاره شناسي و ساخت رصدخانه مراغه بخاطر مانده است.

اين صفحه با دست خط طوسي است كه طرح ساده صورفلكي را نشان مي دهد.اكنون تشخيص اينكه هر يك از اين كلمات كدام  صورت فلكي را نشان مي دهد مشكل است.

 

طوسي بسيار زودتر از دانشمندان اروپايي همچون لامارك و داروين  نتيجه كارهايش را در بخش اصلي كتاب اخلاق ناصري بكار برده است.تفاوت هاي كليدي ميان كاركرد طوسي و منشا گونه هاي داروين وجود دارد. داروين براي كمك گرفتن از استقرا در ارايه حقايق به صورت نظريه  به جمع آوري  نمونه هاي گياهي و جانوري پرداخت اما طوسي فرايندي تئوريك را دنبال كرد.محققين مسلمان از جمله طوسي  براي رسيدن به حقيقت از طريق تئوري بيشتر از هرچيز بر استقرا تكيه مي كردند.او نظريه اي را ارائه داد و سپس بر پايه آن نظريه حقايق را توضيح داد.او زماني كه در مورد تكامل نوشت به توضيح جزئيات نپرداخت به طور مثال او در مورد انتخاب طبيعي يا تنازع براي بقا توضيحي نداد.به بياني ديگر او بيش از اينكه يك دانشمند باشد يك فيلسوف بود.

 

حفاظت از ماده

 

                                                                  

تعدادي از نظريات طوسي  در دنياي امروز درست به نظر نمي آيند به طور مثال او معتققد بود كه اسكلت يك ماده قابل تغيير است اما اين تغيير به طور كامل مشخص نيست. با اين حال اسكلت ماده نمي تواند كاملا نامشخص باشد .تنها شكل, شرايط, تركيب ,رنگ و … قابل تغيير است كه در اين صورت به مجموعه جديد يا ماده اوليه تبديل مي شود.نظريات طوسي با نظريات هراكليتوس، فيلسوف يونان باستان  مشابهت دارد.

 

اولين مرحله از تكامل

طوسي معتقد است كه جهان از عناصر مشابه تركيب شده است.او مي گويد :«آنها يكسان و مانند هم هستند و هيچ يك بر ديگري برتري ندارد زيرا همه از ماده اوليه مشتركي نشات گرفته اند.»مطابق نظريه هاي جديد مي توان ذرات اوليه طوسي را همان اتم ها يا ذرات بنيادي دانست .مطابق نظر طوسي، در مرحله اول، همه ذرات مشابه  و ثابت هستند.سپس بتدريج تناقضات دروني در اين دنياي ساكن ظاهر مي شود. او معتقد است در نهايت تعادل از بين مي رود و تباين مورد نياز در جهان اوليه ظهور مي كند.بنابراين بعضي از مواد بهتر و بيشتر از بقيه توسعه مي يابند.

به نظر طوسي ماده اوليه، اولين حلقه زنجيره تكامل است.چهار عنصر طبيعت  (آتش ، آب، هوا و خاك ) از ماده اوليه، مواد معدني از عناصر، گياهان از مواد معدني ، حيوانات از گياهان و انسانها از حيوانات بوجود آمدند .

 

تغيير پذيري
 
                                        

طوسي توضيح داد كه تغييرپذيري ژنتيكي، نيروي هدايت كننده تكامل است و همه موجودات زنده توانايي تغيير دارند و به سمت تغيير پذيري ژنتيكي متمايل هستند.

موجودات زنده اي كه زودتر تركيب جديد را مي پذيرند تغييرپذيرتر هستند.در نتيجه آنها نسبت به ديگر مخلوقات برتري دارند.

اين مفاهيم بسيار زياد شبيه شكل ساده نوشته هاي داروين در مورد جهش است .

چرا اسكلت ماده تغير مي كند ؟ طوسي درست گفته كه اسكلت ماده در نتيجه فعل و انفعالات داخلي و خارجي در حال تغيير است .

مطابق نظريات طوسي مواد با يكديگر  رقابت مي كنند ،پس تعدادي از آنها سطحي بالاتر از ديگري را اشغال مي نمايند.

بنابراين سطوح مختلفي از نمو در طبيعت يافت مي شود.

سازش

طوسي مشاهده كرد كه موجوادات زنده راههاي منحصربفردي براي بقا دارند.اگر ساختار موجود زنده با محيط در ارتباط باشد ، آن موجود بدون نقص است.او معتقد بود  كه همه جانوران و گياهان جهان به دليل داشتن ويژگيهاي لازم براي بقا كامل هستند.

طوسي مي گويد : به حيوانات و پرندگان نگاه كنيد آنها همه چيز براي دفاع و محافظت از خود و طي كردن زندگي روزمره مثل شجاعت ،نيرو و اندام هاي مناسب دارند.

موجودات زنده از راههاي مختلف با محيط اطراف سازش پيدا مي  كنند .در آغاز مي توانند شكل و ساختار بدنشان را تغيير دهند بنابراين هر قسمت بدن عمل منحصر بفردي دارد .تعدادي از اين اندامها مثل شاخ ، دندان ،چنگال ، ناخن وسم هاي چماق مانند براي جنگيدن مناسب هستند.تيغ و ناخنهاي بعضي از حيوانات  نيزشبيه تير است .پس بدين وسيله  تعدادي از حيوانات ساختارشان را براي پذيرش محيطي مشخص تغيير داده اند.

طوسي معتقد بود حيواناتي كه وسيله اي براي دفاع ندارند مثل بزكوهي و روباه براي محافظت از خود از گريختن و حيله گري استفاده مي كنند.

طوسي همچنين توضيح  مي دهد كه حيوانات اجتماعي كه مجبورند  با هم زندگي كنند براي مثل زنبورها و مورچه ها و تعدادي از گونه هاي پرندگان براي محافظت از خود و كمك به يكديگر در اجتماعات به هم مي پيوندند.

طوسي موجودات را به سه دسته تقسيم كرده است : گياهان ، حيوانات ، انسانها.

اما وجه تمايز آنها چيست ؟

مطابق نظريات او حيوانات از گياهان ، عالي تر هستند زيرا براي بدست آوردن غذا و چيزهاي ديگر توانايي حركت دارند.همچنين حيوانات عالي تر،توانايي استدلال اوليه دارند و مي توانند به آساني با محيط اطرافشان سازش پيدا كنند واگر شرايط محيط تغيير كند ، مي توانند به همان ترتيب رفتارشان را عوض كنند.

طوسي معتقد بود كه تفاوت هاي بسياري ميان گونه هاي جانوري و گياهي وجود دارد.يكي اينكه ، سلسله جانوران بسيار پيچيده تر است و ديگر اينكه ، عقل ويژگي برتر جانوران است.به خاطر وجود عقل ، آنها مي توانند چيزهاي جديد بياموزند  و با تواناييهاي جديد و ذاتي سازگار باشند.به طور مثال اسب رام شده و شاهين شكاري در جهان حيوانات جز پيشرفته ترين ها هستند.

 

منشا انسانها

طوسي معتقد بود كه انسانها تغيير يافته حيوانات عالي هستند .چنين انسانهايي(احتمالا ميمونهاي انسان نما ) در سودان غربي و ديگر مناطق دنيا زندگي مي كنند و از نظر عادات ، رفتار و كردار بسيار شبيه حيوانات هستند.

به نظر طوسي انسانها به همه مخلوقات زنده و غيرزنده طبيعت وابسته هستند.انسان ويژگي هايي دارد كه او را از ديگر مخلوقات جدا مي كند اما ويژگي هايي نيز دارد كه او را به جهان حيوانات ، سلسله گياهان و حتي اجسام غيرزنده مرتبط مي كند.

از جمله تفاوتها مي توان گفت كه انسانها تنها زيستي نيستند بلكه موجوداتي اجتماعي هستند و تفاوت ديگر مربوط به وجود كمال روحي ، آرزو ،اراده ،دانش و مشاهدات است و ديگر اينكه انسانها مي توانند وسايل مورد نياز زندگي خود را بسازند.

پيش از خلق انسانها تمام تفاوتها ميان موجودات به منشا ذاتي آنها مربوط بود.

طوسي در پايان مي گويد: همه حقايق نشان مي دهد كه انسان در مرحله مياني پلكان تكامل قرار دارد و مطابق طبيعت ذاتي اش با موجودات پست تر در ارتباط است و تنها به كمك اراده اش مي تواند به سطح پيشرفته تري دست يابد.

تمثيل يا علم ؟

بر اين اساس چرا خواجه نصير طوسي براي بيان تئوري تكامل مشهور نيست؟

اين مشكل تنها به اين دليل نيست كه او از شرق بود و به فارسي مي نوشت دليل ديگر اينست كه تئوري او براساس فلسفه و اسلام بود.او معتقد بود كه خدا جهان را خلق كرده و پس از آن ، جهان خودش توسعه يافته در حاليكه خداوند اين فرايند را نظارت و هدايت مي كرده.

در نهايت دانشمندان شرق كه با نظرات طوسي در مورد تكامل جهان آشنا هستند مايلند آنها را از نقطه نظر اعتقادي يا فلسفي تفسير كنند.بسياري از مسلمانان مانند تعدادي از مسيحيان با تئوري تكامل موافق نيستند زيرا اين تئوري با  علم خداشناسي تناقض دارد.

اگر چه طوسي بعضي از اصولي كه داروين منتشر كرد را مشخص نمود اما دانشمندان شرق،  نظرات طوسي را مثالي درباره تكامل انسان مي دانند تا يك تئوري زيستي. 

 

اصل مقاله را در اين جا ببينيد ...

 

اصلاحیه :

همكار محترم سلام. مطلب خوب و مفيدتان را درباره‌ي داروين قرن 13 كه از سايتي متعلق به جمهوري آذربايجان ترجمه كرده‌ايد، خواندم و لذت بردم جاي تشكر فراوان دارد. بويژه كه لينك به اصل مطلب هم داده‌ايد. اين مطلب لازم به تذكر است كه :
به احتمال زياد مي‌دانيد كه اين فرد همان خواجه نصيرالدين توسي خودمان است و اريستوتل را هم در فارسي «ارسطو» مي‌خوانيم. ابن باجا و ابن طفيلي هم به ترتيب ابن باجه و ابن طفيل هستند. به علاوه چنين چيزي را در متن انگليسي نديدم كه:« او پس از رهايي از زندان به كمك استاد مونگ كتابش را چاپ كرد.» علاوه بر آن كه در آن زمان هنوز گوتنبرگ پا به عرصه‌ي حيات نگذاشته بود، بلكه در متن از فرمانرواي مغول و گروه اساسيون سخن رفته است. متن روي شكل هم بعيد است كه دستخط خود او باشد، بلكه در متن فقط نوشته شده است:دستخط».
اميدوارم موفق باشيد.
محمد كرام الديني
 
پ.ن : از  استاد کرام الدینی متشکرم ...
شنبه یازدهم خرداد 1387
1: گروه های عامل ...  
 

گروه عامل چيست ؟

گرو ه هاي عامل مجموعه اي از اتم هايي هستند كه با پيوندهاي كووالانسي به يكديگر متصل شده اند و خصوصيات مشخصي را در مولكول ايجا د مي كنند.

 

گروه هاي عامل تعيين كننده خصوصيات بيومولكول ها هستند .

اساس ايجاد ماكرومولكول ها واكنش بين گروه هاي عامل موجود در بيومولكول ها است .

 

مثال هايي از گروه هاي عامل:

گروه  كربوكسيل – COOH

 

گروه آمينو – NH2

 

آميدي  -CO – NH2

 

آلدهيدي –CHO

 

هيدروكسيل –OH

 

سولفيدريل –SH

 

فسفات PO4  (با سه بار منفي )

 

پ . ن 1:

پيوند كووالانسي چيست ؟

در اثر به اشتراك گذاشتن الكترون هاي جفت نشده ي مدار خارجي دو اتم پيوند كووالانسي به وجود مي ايد. اين پيوند مي تواند يگانه ، دوگانه يا سه گانه باشد .

 

پ. ن 2 : براي تمرين گرو ه هاي عامل به اين جا برويد ....

 

منبع : محمدي ، رضا . 1385. ضروريات بيوشيمي . آييژ. تهران.

 

چهارشنبه یکم خرداد 1387
مراسم نخاعي كردن قورباغه ها .... ...  

 

امروز چندمين قتل من بود ....

قورباغه ي بي چاره در دستان من چه تقلايي كرد... چه ناله اي ..... من هميشه جز بهترين نخاعي كننده گان بودم اما نمي دانم امروز چرا سوزن تشريح آن قدر كند شده بود ..... قورباغه ي فلك زده تا نخاع اش را قطع كردم ، چه زجري كشيد ... هيچ وقت مثل امروز به خاطر اين عمل زشت ، دچار عذاب و جدان نمي شدم ، اما امروز خيلي درگيرم . يادم نمي رود آن قورباغه ي بي چاره كه شكم اش پر از تخم هاي دورنگ بود ،‌چه ملتمسانه نگاه ام مي كرد ... من از زبان قورباغه ها هيچ نمي دانم اما مي دانم كه آن لحظه با نگاه اش التماس مي كرد نخاع اش را قطع نكنم ....

چه بي رحم ام من .... چه بي رحم ....

مي توانستم لااقل به تخم هاي زيباي دورنگ درون شكم اش رحم كنم .... مي توانستم ، اما با تمام سنگدلي ، قورباغه ي فربه را در دست چپ گرفتم ، دستان كوچك اش را در پشت انگشت سبابه و پاهاي بلندش را در ميان دو انگشت آخر پنهان كردم و شست ام را بر روي پشت اش گذاشتم تا توانايي هر گونه حركت را از او بگيرم ، آن وقت با تمام بي رحمي ،‌سوزن تشريح را بر روي سرش به حركت در آوردم تا سوراخ سرش را پيدا كنم .... هيچ وقت صداي تق آزارم نمي داد اما امروز با شنيدن آن حس كردم تمام وجودم به هم ريخت .... وقتي قورباغه ي مادر را به صورت قائم گرفتم تا سوزن را در نخاع اش فروببرم، با تمام قدرت دست هاي كوچك اش را از پشت انگشتان من رها كرد و به سرش گرفت ، چه مي خواست بگويد ؟...

نمي دانم ... اما مي دانم اگر توان سخن گفتن داشت فرياد مي زد: ... كمك ....كمك.

و من كه آن لحظه ، بي رحمي ام فوران كرده بود ، دستان اش را محكم گرفتم و سوزن را با تمام قدرت در نخاع او فرو بردم ،‌نمي دانم چرا آن قدر مقاومت مي كرد... سوزن را در آوردم و دوباره فرو بردم ... قدرت من و سوزن از توان او بيشتر بود .... نخاع اش را قطع كردم ، پاهاي اش را صاف كرد ،‌همان طور كه نگاه ام مي كرد....

سوزن را در آوردم و به صورت اريب به چپ و راست صورت اش وارد كردم تا از چشم هاي سياه اش توان پلك زدن را بگيرم ، اين بار ديگر مقاومت نكرد ، خيلي زود تسليم شد ، جسم بي حس آن را بر روي ظرف تشريح گذاشتم ، با پشت بايد روي ظرف مي خوابيد... به دست ها و پاهاي اش ضربه اي زدم ، هيچ عكس العملي نشان نداد ،‌كاملا بي حس شده بود .... به جلادي خودم ادامه دادم .... به انگشتان بلند و باريك دست و پاي اش تا مي توانستم سوزن زدم ، مبادا جسم بي جان اش ، جان دار شود !..... پوست نازك شكم اش را بالا گرفتم و با قيچي كند تشريح بريدم اش ....( نمي دانم چرا قيچي هاي تشريح هميشه همه كند اند ؟..........)

بايد مراقب مي بودم ، رگي همان حوالي بود كه نبايد قطع مي شد ،‌با تبحر پوست و رگ را از هم جدا كردم .... تا ديدن قلب اش فقط يك گام مانده بود ، برداشتن ماهيچه ها .... با همان قيچي كند ، ماهيچه هاي اش را بريدم ............بعد از كمي ، قلب كوچك اش نمايان شد ..... خوب نگاه اش كردم ، مي زد   ........پر تلاطم مي زد ... براي چه كسي ؟......براي چه كسي ؟..........آيا قلب قورباغه ها هم براي كسي مي تپد ؟........براي كسي ؟.....................