تبليغاتX
من و دنياي زيست ام
من و دنياي زيست ام
هر چه بيشتر مي گردم بيشتر مي بينم كه همه چيز پر از خداست ....
چهارشنبه یکم خرداد 1387
مراسم نخاعي كردن قورباغه ها .... ...  

 

امروز چندمين قتل من بود ....

قورباغه ي بي چاره در دستان من چه تقلايي كرد... چه ناله اي ..... من هميشه جز بهترين نخاعي كننده گان بودم اما نمي دانم امروز چرا سوزن تشريح آن قدر كند شده بود ..... قورباغه ي فلك زده تا نخاع اش را قطع كردم ، چه زجري كشيد ... هيچ وقت مثل امروز به خاطر اين عمل زشت ، دچار عذاب و جدان نمي شدم ، اما امروز خيلي درگيرم . يادم نمي رود آن قورباغه ي بي چاره كه شكم اش پر از تخم هاي دورنگ بود ،‌چه ملتمسانه نگاه ام مي كرد ... من از زبان قورباغه ها هيچ نمي دانم اما مي دانم كه آن لحظه با نگاه اش التماس مي كرد نخاع اش را قطع نكنم ....

چه بي رحم ام من .... چه بي رحم ....

مي توانستم لااقل به تخم هاي زيباي دورنگ درون شكم اش رحم كنم .... مي توانستم ، اما با تمام سنگدلي ، قورباغه ي فربه را در دست چپ گرفتم ، دستان كوچك اش را در پشت انگشت سبابه و پاهاي بلندش را در ميان دو انگشت آخر پنهان كردم و شست ام را بر روي پشت اش گذاشتم تا توانايي هر گونه حركت را از او بگيرم ، آن وقت با تمام بي رحمي ،‌سوزن تشريح را بر روي سرش به حركت در آوردم تا سوراخ سرش را پيدا كنم .... هيچ وقت صداي تق آزارم نمي داد اما امروز با شنيدن آن حس كردم تمام وجودم به هم ريخت .... وقتي قورباغه ي مادر را به صورت قائم گرفتم تا سوزن را در نخاع اش فروببرم، با تمام قدرت دست هاي كوچك اش را از پشت انگشتان من رها كرد و به سرش گرفت ، چه مي خواست بگويد ؟...

نمي دانم ... اما مي دانم اگر توان سخن گفتن داشت فرياد مي زد: ... كمك ....كمك.

و من كه آن لحظه ، بي رحمي ام فوران كرده بود ، دستان اش را محكم گرفتم و سوزن را با تمام قدرت در نخاع او فرو بردم ،‌نمي دانم چرا آن قدر مقاومت مي كرد... سوزن را در آوردم و دوباره فرو بردم ... قدرت من و سوزن از توان او بيشتر بود .... نخاع اش را قطع كردم ، پاهاي اش را صاف كرد ،‌همان طور كه نگاه ام مي كرد....

سوزن را در آوردم و به صورت اريب به چپ و راست صورت اش وارد كردم تا از چشم هاي سياه اش توان پلك زدن را بگيرم ، اين بار ديگر مقاومت نكرد ، خيلي زود تسليم شد ، جسم بي حس آن را بر روي ظرف تشريح گذاشتم ، با پشت بايد روي ظرف مي خوابيد... به دست ها و پاهاي اش ضربه اي زدم ، هيچ عكس العملي نشان نداد ،‌كاملا بي حس شده بود .... به جلادي خودم ادامه دادم .... به انگشتان بلند و باريك دست و پاي اش تا مي توانستم سوزن زدم ، مبادا جسم بي جان اش ، جان دار شود !..... پوست نازك شكم اش را بالا گرفتم و با قيچي كند تشريح بريدم اش ....( نمي دانم چرا قيچي هاي تشريح هميشه همه كند اند ؟..........)

بايد مراقب مي بودم ، رگي همان حوالي بود كه نبايد قطع مي شد ،‌با تبحر پوست و رگ را از هم جدا كردم .... تا ديدن قلب اش فقط يك گام مانده بود ، برداشتن ماهيچه ها .... با همان قيچي كند ، ماهيچه هاي اش را بريدم ............بعد از كمي ، قلب كوچك اش نمايان شد ..... خوب نگاه اش كردم ، مي زد   ........پر تلاطم مي زد ... براي چه كسي ؟......براي چه كسي ؟..........آيا قلب قورباغه ها هم براي كسي مي تپد ؟........براي كسي ؟.....................